تبليغاتX
باران دلتنگیها

 

دلتنگيهايم را در صندوقچه دلم مي گذارم،

شايد تصوير يادها از خاطرم برود.

اما نه....

هنوز عطر تو در فضاي خيالم موج مي زند.

امواج خيالم سهمگين و درياي رؤيايم طوفاني است.

من از صداي خروشان امواج مي ترسم.

من از ذورق وجودم که بر روي اين امواج،

سرگردان و متلاطم،

هر دم به گوشه اي رانده مي شود واهمه غرق شدن دارم

 

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/12/03 و ساعت 20 |

تولد

تقدير

مرگ

...

 ميگن حقه اما قبول خيلي چيزايي كه حقه هم سخته، شك ندارم، يقين كاملي مي خواد

بعضي چيزا حس كردنيه براي همين وقتي مي خواي بگي كم مياري، وقتي كسي رو مهمون خاك مي كني حال غريبي داري يه مدتي مبهوتي، يه حس ناباوري، با اينكه قبول داري كه از خاكيم و ...، چقدر زود مي نويسن " چهل روز گذشت " انگار حتي زمان هم نمي خواد فرصتي بده كه با خودت كنار بياي،

نمي توني دلتنگ نشي نميشه،

حالا ديگه خاك بوي غريب تو رو ميده يه بوي غريب ولي آشنا، خداحافظ

 

اگه گفتم خداحافظ

                    نه اينكه رفتنت ساده ست

                                                 نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر قصه ست

 

خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها         بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/11/12 و ساعت 18 |

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود

مهرت نه عارضي ست  كه جاي دگر شود

عشق تو در درونم و مهر تو در دلم

با شير اندرون شد و با جان به در شود

دردي ست درد عشق كه اندر علاج او

هر چند سعي بيش نمايي بتر شود

اول يكي منم كه در اين شهر هر شبي

فرياد من ز عشق به افلاك بر شود

گر زانكه من سرشك فشانم به زنده رود

كشت عراق جمله به يكباره تر شود

دي در ميان زلف بديدم رخ نگار

بر هيئتي كه ابر محيط قمر شود

گفتم كه ابتدا كنم از بوسه گفت: ني

بگذار تا كه ماه ز عقرب به در شود

حافظ! به ياد لعلش اگر باده مي خوري

مگذار هان! که مدعیان را خبر شود

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/10/22 و ساعت 17 |

 

گر چه يك بار به دنيا مي آيي

اما هر صبح، تولدي دوباره است ؛تولدي از خود، با خود، و به دست خود

 

 

فقط يك بار به دنيا مي آييم،

فقط يك بار خداوند زندگي را به ما هديه مي كند؛

اما، در سرايي ديگر همواره خواهيم بود؛

اگر اين فرصت يكباره را از دست دهيم،

چه خواهيم كرد؟

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/10/09 و ساعت 18 |

دلتنگي هايم را با تو تسهيم كردن 

چه زيبا خواهد بود اگر ترا دلتنگي هايي باشد از نوع من

دلم مي خواهد احتياجم  نيازم  درد خفه شده ي سينه ام را 

همان قدر احساس كني  كه گويي احتياج توست  نياز توست  

درد ريشه دوانده در وجود توست 

كوتاه سخن 

دلم مي خواست " تويي " نبودي  

تو ، من    

و من ، تو بوديم  

شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت 

وجاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد 

" بي نيازي" 

بي نيازي از همه چيز و از همه كس

حتي از انديشيدن 

انديشيدن به خوبي ها و عشق ها  

 آري حتي به عشق ها ...

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/09/05 و ساعت 8 |

 

آب

    چه زلال و روشن وقتي جاري ست!

پرنده

    چه آرام وپرابهت وقت پرواز!

صبح

    چه نرم! چه صادق!

و تازه مي فهمم...

    چقدر دلم براي "منم" تنگ شده است.

    چقدر وجودم آواره بودنم شده است.

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/08/18 و ساعت 12 |

 

مرا كسي نساخت، خدا ساخت نه آنچنان كه كسي مي خواست، كه من كسي نداشتم، كسم خدا بود، كس بي كسان. او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست نه از من پرسيد و نه از آن من ديگرم، من يك گل بي صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب، تنها رهايم كرد.

                                                 .

                                                 .

                                                 .

" فرشته عشق نداند كه چيست " اينها يك مشت عمله اند، يك عده كارمندان كل يا جزء دولتند بايد زود به هم بگردند و سرش را هر جور كه شده بهم بياورند و فوري بروند سر كار ديگري! سر عمله شان شيطان است، درست است كه ظاهرا همه مطيع و منقاد خداوند خدايند اما پنهاني دست همه شان در دست شيطان است، همه در بيعت اويند، عرضه اش را نداشتند كه مثل او "عصيان" كنند اگر نه مي كردند و پنهاني مي كنند. چه مي دانم شايد اين فرشته هائي كه اين شبه آدم ها را درست مي كنند واقعا غرضي هم نداشته باشند،واقعا با همكار و همقطار سابقشان، شيطان، همدست و همداستان نباشند ولي لااقل اين هست كه اگر هم توطئه اي در كار نباشد اينها كنتراتي كار مي كنند، تقلبي كار مي كنند، نمي دانم، شايد زوركي و اجباري كار مي كنند، يا خدا روز مزدشان نكرده، كارمزدي كار مي كنند، تمام هم و غمشان زياد درست كردن است، حالا هرجور شد هر چه از آب در آمد! از مايه روح و احساس و عقل و زيبايي و آن بارقه قدسي اهورايي مي دزدند، كش مي روند و ريشه و پي و چربي و روده و شكمبه پر شده و استخوان و پوست و پشم را زيادتر مي كنند آن اوائل باز كارهاي بهتري بيروز مي دادند، هر چه مي گذرد بدتر مي شود...

 

... يك زمين و آسمان مختصر، چهارتا آدم حسابي ...

 

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/08/10 و ساعت 11 |

امروزبعد از مدتها وقتي از خواب بيدار شدم احساس خوبي داشتم وپيش خودم جواب سلام زندگي را دادم خيلي وقت است كه چيزي ننوشته ام انگار سا لهاست كه دل و دستم با هم قهرند و امروز شايد روز خوبي باشد براي آشتي كنان، در لحظه هاي تنهايي ام احساسهايم را بهتر ميفهمم اما خيلي وقت است كه اين احساس گنگ همراهم است و من نمي توانم دركش كنم .

ديشب شب احيا بود حرفهاي زيادي براي خدا داشتم ولي انگار از خدا خجالت مي كشيدم ... چيزي نگفتم ولي خدا فهميد شايد مطمئنم اين احساس خوب امروز، هديه خدا ست براي من.

  شكر ...

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/07/25 و ساعت 11 |

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي مي‌روم
گهواره‌هاي خسته‌گي
از کشاکش رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي خاکسترشده را روشن مي‌کند.
---
فريادهاي عاصي‌ي آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن بي‌قرار ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد خاموش‌وار تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي خُرد
در انتهاي شاخ‌سار طولاني‌ي پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/07/17 و ساعت 11 |

یک صندلی کنار رویاهایم از آن تو

بنشینی یا بروی...

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/06/24 و ساعت 19 |
 

کاش بچه بودم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پريسا در 85/05/20 و ساعت 20 |

مارگزيده ام

از سپيد و سياهي مي ترسم

چشمان تو اما

آبي ست

ترس ندارد...

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/04/20 و ساعت 20 |

گفتي نه اهل رفتني

نه اهل دل شكستني

دلي نمونده بشكني

غصه نخورفداي سرت

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/04/10 و ساعت 0 |

با تو همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم

با تو همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند

با تو آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند

با تو زمين گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود مي خواباند

با تو دريا با من مهرباني مي كند

با تو من با بهار مي رويم

با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم

با تو من در هر شكوفه مي شكفم

 

بي تو من رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم

بي تو رنگهاي اين سرزمين مرا مي آزارند

بي تو آهوان اين صحرا گرگان هار من اند

بي تو زمين قبرستان سرد و غبار آلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد

بي تو دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد

بي تو من با بهار مي ميرم

بي تو من در عطر ياس ها مي گريم

بي تو من با هر برگ پائيزي مي افتم

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/04/09 و ساعت 0 |

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/04/09 و ساعت 0 |